|
داستان زندگی من به هيچ آيين نخواهد شد جدا از حسرت تشويش زای من
من از آن دم که به ترک کلبه ی خرد پدر گفتم وز همه آن خوش زبان افسانه گويان تن جدا کردم دل قرين هر بلا کردم
ساغری بر لب نياوردم که زهری تعبيه در آن نبوده ست آبخور سويی نبردم که نه سرگردانی از آن جست مايه سنگی از جا برنياوردم که باشد خانه ام را اولين پايه
ديدی ای دل آخر آن مشکين سر زلفش چه بندی بود در گلستان خون به دل می خورد گل گر نوشخندی بود
مژده اش می بردم از صبح طلايی گفت اينک بس قصه ها کان مرغ خوش خوان گفت رمزی از گزندی بود
چه خطربخش است روی دلکش دريا
Dastaneh Zendegi Man Persian Lyrics |